تبليغاتX
بدون شرح
همه چیز پیدا
ندا جان یادت همیشه در دلهای مان باقی است و ما همه ی ایرانیان از حق تو رای تو و خون پاک تو پاسداری کرده و برایت از خداوند متعال امرزش و شادی روح خواستاریم.

یه فاتحه برای ندای عزیز شهید راه حق بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:35  توسط نگین  | 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

می‌مانند.

 بچه ها هیچ وقت اونایی که دوست دارین رو فراموش نکنید !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:47  توسط نگین  | 

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!

 بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد

 

خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

 

  منم گریه می کنم. هر کسی این مطلبو می خونه گریه نکنه دل نداره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:35  توسط نگین  | 

 

یک روز مردی مداد بسیار زیبایی را ساخت تا به بازار برده و

بفروشد.اما قبل از فروش مدادگفت:« پنج چیز وجود داردکه تو باید از 

 آن ها کاملا مطلع باشی تا بتوانی یک مداد خوب و زیبا باقی بمانی.

 

اول آن که شاید بتوانی خیلی از کلمات را بنویسی اما فقط باید چیزهایی

را بنویسی که صاحبت از تو می خواهد.

دوم،قطعاهرازگاهی تو را می تراشند و درد زیادی به جانت می افتد،اما

باید صبور باشی وبدانی تنهادر این صورت می توانی به مداد بودنت ادامه دهی.

سوم،شاید بعضی از کلمات را اشتباه بنویسی،اما باید بعدا آن ها را

تصحیح کنی.

چهارم،مبادا از نوک تیزت برای آزار دادن دیگران استفاده کنی،چون

درآن صورت قطعا مورد نفرت همه واقع می شوی.پس بهتر است از

نوکت در جهت خوب استفاده کنی.

پنجم،به ظاهر زیبایت مغرور نباش و فقط به فکر نوشتن کلمات پر معنا

و نیکو باش چون فقط آن ها از تو به یادگار می مانندوجسمت تا آخر

تراشیده خواهد شد.

اما آیا ما انسان ها،نصایح خالق خود یعنی پروردگار را گوش می کنیم؟

 

اول، شاید ما قادر به انجام هر کاری باشیم،اما فقط باید کارهایی را

انجام دهیم که رضایت خداوند در آن است.

 

دوم،در زندگی با مشکلات زیادی روبه رو می شویم که گاه اشکمان را

جاری می سازد،اما تجربه کردن این مشکلات ما را قوی می کند و به

ما انگیزه حل مشکلات و ادامه راه را خواهند داد.

 

سوم،شاید در زندگی دچار اشتباه شویم اما باید آن ها را جبران کنیم.

 

چهارم،هرگز از توانایی های خود برای آزار دیگران وقدرت نمایی

استفاده نکنیم چون در آن صورت عشق اطرافیانمان را از دست می دهیم.

 

و پنجم،این دنیا و تمام متعلقاتمان فانی است وتنها چیزی که از ما به

یادگار می ماند،اعمال ماست.

 

پس مراقب اعمالمان باشیم!   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:14  توسط نگین  | 

 امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد.امشب من

 مانده ام ویک دنیا دلتنگی ودیوانگی.من مانده ام و این تصور که عبور

 ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک.

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟!

کجاست آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش،مرهمم باشد؟!

کجاست دفتر خاطراتم که غم ها را بر دوشش نهم؟!

من،اما در خیال دیروز و امروز،تورادر فرداهایم جست و جو خواهم کرد...

من تو را هر غروب با قلبی پراز عشق وبا لبخندی که نشانه امید

 است،هزاران هزار بار از خدا می خواهم.

من ناب ترین لحظات را فقط با تو می خواهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:12  توسط نگین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:14  توسط نگین  | 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:13  توسط نگین  | 

 

قاصدک...

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 

شعر ازمهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:25  توسط نگین  | 

نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافـظ توی صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ ، گفتا: عليک جانم
گفتم: کجا روی؟ گفت: والله که خود ندانم
گفتم: بگير فالي گفتا: نمانده حالي
گفتم: چگونه هستی؟ گفت: در بند بي خيالي
گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا: که مي سرايم شعر سپيد ، باری
گفتم: ز دولت عشق؟ گفتا: که کودتا شد
گفتم: رقيب اما؟ گفتا: که کله پا شد
گفتم: کجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟
گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم: بگو زخالش ، آن خال آتش افروز!
گفتا: عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم: بگو ، ز مويش ، گفتا که مش نموده
گفتم: بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟
گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم: کجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا: خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم: بگو ز ساقي ، حالا شده چه کاره؟
گفتا: شدست منشي در دفتر اداره
گفتم: بگو ز زاهد ، آن رهنمای منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم: بگو ز محمل ، کن از کجاوه يادی
گفتا: پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم: که قاصدک کو؟ آن باد صبح شرقي!
گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا: به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا: به پست داده ، آورد يا نياورد؟
گفتم: بگو ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا: که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم: سراغ داری ميخانه ای حسابي؟
گفتا: آنچه بوده از دم شده چلوکبابي
گفتم: بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا: نمي هراسي از چوب پاسبانان؟
گفتم: شراب نابي در دست و پا نداری؟
گفتا: که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا: نديده بودم هالو به اين خرفتي!

منبع: وب گردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:50  توسط نگین  | 

 

كسي  پشت در است انگار مي كوبد...

به در، محكم تر از هر بار مي كوبد

غمش سنگين تر از مرگ غناري ها

سرش بيهوده بر ديوار مي كوبد

براي خواندن بغض درون خود

به  دست زخمه بر گيتار مي كوبد

نمي خواهد بگويد سخت بيمار است

به روي طبل هر انكار مي كوبد

نمي خواهد بفهمد عشق يعني مرگ

تبر را بر ستون دار مي كوبد

                                                                                "عیلیا"

 

http://www.toteminist.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:47  توسط نگین  | 


نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام كاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژدهاك (ضحاک) برمي گردد. در آن هنگام كاوه براي آنكه مردم را عليه ضحاك بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي كرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس كاخ فرمانرواي خونخوار را در هم كوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آن كه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند كاوه را با ديباهاي زرد، سرخ و بنفش آراستند و درّ و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان "درفش كاويان" پديد آمد. نخستين رنگ هاي پرچم ايران زرد، سرخ و بنفش بود، بدون آن كه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش كاويان صرفا افسانه نبوده است و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، به ويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش كاويان مي گفتند و اين درفش كاوياني اساطيري نبوده است.

محمد بن جرير طبري در كتاب تاريخ خود " الامم و الملوك" مي نويسد: درفش كاويان از پوست پلنگ درست شده و به درازي دوازده ارش (هر ارش برابر فاصله بين نوك انگشتان يك دست تا بندگاه آرنج است) بوده است. يعني تقريبا پنج متر عرض و هفت متر طول داشته است. ابوالحسن مسعودي نيز در "مروج اهب" به همين موضوع اشاره مي كند.

به روايت اكثر كتب تاريخي، درفش كاويان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آن كه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي كه به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حمله اعراب به ايران، در جنگي كه اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش كاويان به دست اعراب افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور "بهارستان" نزد عمر خطاب، خليفه اعراب، بردند وي از بسياري از گوهرها، درها و جواهراتي كه به درفش آويزان شده بود، دچار شگفتي شد و به نوشته فضل اله حسيني قزويني در كتاب المعجم : "اميرلمومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند."

پس از فتح ايران توسط اعراب، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند مگر پرچم دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين: ابو مسلم خراساني و بابك خرم دين.
ابومسلم پرچمي يكسره سياه رنگ داشت و بابك سرخ رنگ. به همين روي طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند.
تا اين مدت هيچ نقش و نگاري بر روي پرچم ايران زمين ديده نمي شد.


نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي (976 ميلادي) غزنويان با شكست سامانيان زمام امور را در دست گرفتند و سلطان محمود غزنوي دستور داد براي نخستين بارنقش يك ماه را بر روي پرچم خود؛ كه يكسره سياه بود، زردوزي كنند. سپس در سال 410 خورشيدي (1031 ميلادي) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شكار شير، دستور داد نقش و نگار يك شير جايگزين ماه شود و از آن پس تا حدود يك هزار سال بعد يعني تا زمان انقلاب اسلامي ايران در سال1357 (1979 ميلادي) تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد.


افزوده شدن نقش خورشيد بر روي شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان، سكه هايي زده شد كه بر روي آن نقش خورشيد بر پشت شير آمده بود، رسمي كه به سرعت در مورد پرچم ها نيز رعايت شد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يكي اين كه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه مرداد (اسد) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج قدرت و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير (برج اسد) با ميانه تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر به تاثير آيين مهر پرستي و ميتراييسم در ايران دلالت دارد و حكايت از آن دارد كه به دليل تقديس خورشيد در اين آيين، ايرانيان كهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سكه ها و در پرچم بر پشت شير قرار گيرد.


پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفوي، كه حدود 230 سال بر ايران حاكم بودند، پرچم شاه اسماعيل يك سره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز كه خود زاده ماه فروردين (برج حمل) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد، تصوير گوسفند (نماد برج حمل) را بر روي پرچم ها و سكه ها نصب و ضرب كنند. پرچم ايران در بقيه دوران حاكميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زر اندوزي مي كردند. البته موقعيت و طرز قرار گرفتن شير در همه اين موقعيت ها يكسان نبوده و شير، گاه نشسته بوده و گاه نيم رخ و گاه به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاهی هم چسبيده به آن.
به استناد سياحت نامه ژان شاردن، جهانگرد فرانسوي، استفاده از بيرق هاي نوك تيز و باریک همراه با آيه اي از قرآن روی آن و تصوير شمشير دو سر حضرت علي(ع) يا شير و خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است.به نظر مي آيد كه پرچم ايران تا زمان قاجار ها مانند پرچم اعراب سه گوش بوده نه چهارگوش.


پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر كه مردي خود ساخته بود، توانست با كوششي عظيم ايران را از حكومت ملوك الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يك پارچه و متحد كند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم، سمرقند و بخارا، از غرب تا موصل، كركوك و بغداد و از شرق تا مرز چين پيشروي كرد. همين دوره بود كه تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران به وجود آمد.

درفش شاهي بيرق سلطنتي دوران نادر شاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت، اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز، سفيد و سرخ بود كه شيري در حالت نيم رخ و در حال راه رفتن داشت كه خورشيدي نيمه در آمده بر پشت آن بود و دردرون دايره خورشيد نوشته شده بود: "الملك لله".

سپاهيان نادر در تصويري كه از جنگ وي با محمد گوركاني، پادشاه هند، كشيده شده است، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند كه در گوشه بالاي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پايين نواري سرخ دوخته شده است. شيري با قامت برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن باز هم "الملك لله" آمده است. بر اين اساس مي توان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر شاه، مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است، زيرا در اين زمان بود كه براي نخستين بار سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هرچند كه هنوز پرچم ها سه گوش بودند.


دوره قاجارها، پرچم چهارگوش

در دوران آقامحمد خان قاجار، سر سلسله قاجاريان، چند تغيير اساسي در شكل و رنگ پرچم داده شد. يكي اين كه شكل آن براي نخستين بار از سه گوش به چهارگوش تغيير يافت و دوم اين كه آقامحمدخان به دليل دشمني كه با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم ايران را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود كه در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت، با اين تفاوت بارز كه براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود.
در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچم دوگانه شد. يكي پرچمي يكسره سرخ رنگ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت كه پرتوهايي سراسر آن را پوشانده بود. نكته شگفتي آور اينكه شير پرچم زمان صلح شمشير به دست داشت در حاليكه در پرچم زمان جنگ چنين نبود! در زمان فتحعليشاه بود كه استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيك و سياسي مرسوم شد. در تصويري كه يك نقاش روس از ورود سفير ايران "ابولحسن خان شيرازي" به دربار تزار روس كشيده پرچمي سفيدرنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حركت است. سالها بعد، اميركبير از اين ويژگي پرچمهاي سه گانه دوره فتحعليشاه استفاده كرد و طرح پرچم امروزي را ريخت.

براي نخستين بار در زمان محمد شاه قاجار (جانشين فتحعليشاه) تاجي بر بالاي خورشید قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به كار مي رفته است. كه بر روي يكي شمشير دو سر حضرت علي(ع) و بر روي ديگري شيرو خورشيد قرار داشت. كه پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بوده است.


امير كبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميركبير، بزرگ مرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود كه پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي كرد كه زندگينامه نادر را بخواند. اميركبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت اما، دستور داد شكل پرچم مستطيل باشد (بر خلاف شكل سه گوش در زمان نادرشاه) و سراسر زمينه پرچم سفيد، با يك نوار سبز به عرض تقريبي ده سانتي متر در گوشه بالايي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پايين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميان پرچم قرار گيرد بدون آنكه تاجي بربالاي خورشید گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريبا به شكل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.


انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشكيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به كار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: "الوان رسمي بيرق ايران، سبز، سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است". در توضيح علت رنگ هاي به كار رفته در پرچم نيز چنين آمده بود: "رنگ سبز رنگ دلخواه پيامبر و رنگ اسلام است. رنگ سفيد رنگ مورد علاقه زرتشتيان است كه هزاران سال در ايران با صلح و صفا زندگي كرده اند و اين كه سفيد نماد نماد صلح و آشتي و پاك دامني است و رنگ سرخ نيز به نشان احترام به خون شهداي مشروطيت و پاسداشت خون شهيدان ميهن در پايين پرچم قرار گرفت".

در اين هنگام نوانديشان حاضر در مجلس، سخن را به موضوع شيروخورشيد كشاندند و اين موضوع نيز به اين ترتيب عنوان شد كه انقلاب مسروطيت در مرداد سال 285 هجري شمسي (1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد (شير). از سوي ديگر چون اكثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي(ع) هستند و اسدالله از القاب حضرت علي (ع) است و شير نشانه مرداد و حضرت علي(ع) است در ميان پرچم باقي مي ماند. همچنين براي باقي ماندن خورشيد بر پشت شير چنين استدلال شد كه چون انقلاب مشروطه در ميانه ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ایام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي كنيم خورشيد را نيز پشت شير سوار كنيم كه اين شير و خورشيد هم نشانه علي(ع) باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان است. و لازم است شمشير ذوالفقار را نيز به دستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاكميت ملي مطرح شد.

در سال 1336 منوچهر اقبال نخست وزير وقت به پيشنهاد هياتي از نمايندگان وزارتخانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزييات ديگر پرچم را مشخص كرد. بخش نامه ديگري نیز در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر شد طول پرچم اندكي بيش از يك برابر و نيم عرضش باشد.



پرچم بعد از انقلاب اسلامي


در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است كه پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشكيل مي شود و نشانه جمهوري اسلامي (تشكيل شده با حروف الله اكبر) در وسط آن قرار دارد.

برگرفته از نشريه كارآمد (نشريه داخلي شركت ايران خودرو)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:42  توسط نگین  | 

ساعت 11:30 شب است. بسيار خسته است، به طوری كه چشمانش باز نمی‌شوند. فردا هم از همان اول صبح كلی كار دارد. اما مگر می‌تواند بدون چك كردن ايميل‌هايش بخوابد؟ پای رايانه‌اش می‌نشيند و به اينترنت وصل می‌شود. با خود می‌گويد: فقط نيم ساعت. بعد می‌خوابم. چند ايميل چك می‌كند و چندتا هم جواب می‌دهد. دو سه نفر از دوستانش آن‌لاين هستند. شروع به صحبت با او می‌كنند. همزمان مشغول خواندن خبرهای روز در سايت‌های مختلف است. ناگهان به طور تصادفی چشمش به گوشه پايينی سمت چپ مانيتور می‌افتد و ساعت سيستم را می‌بيند. ساعت 2:30 بامداد است و او هنوز بيدار است.

تا به حال اين اتفاق برای شما افتاده است؟ اگر پاسخ مثبت است، بايد بگويم كه علائم يك بيماری اينترنتی يعنی اعتياد به وب يا WebAddiction در شما به چشم می‌خورد.    هنگامی كه مرور كردن وب، ايميل زدن، بازی، خريد، دريافت موسيقی، و چت كردن با كار و يا زندگی اجتماعی يك فرد تداخل ايجاد كنند، زمانی است كه مشكل آغاز شده است. روانشناسان و محققان در نقاط مختلف جهان مشغول بررسی اين مشكل هستند، تا افراد مقدار زمانی را پشت رايانه‌هايشان به سر ببرند كه مشكلی برای آنها پيش نياورد. مطابق تحقيقات جديدی كه در دانشگاه فلوريدا انجام شده و در تاريخ 7 آگوست منتشر شده است، برای تست اعتياد به وب بايد به 5 سوال پاسخ داد و برای به خاطر سپردن اين 5 سوال بايد كلمه Mouse را كه حرف ابتدای اين سوالال است، در ذهن ثبت كرد. اين نكات و سوالات عبارتند از: گذراندن زمان بيش از زمان مورد نظر روی اينترنت More Than intended time spent online غفلت از ساير مسئوليت‌ها Other responsibilities neglected تلاش‌های ناموفق برای كاهش مدت حضور روی شبكه Unsuccessful attempts to cut down يك ناسازگاری مهم در روابط به علت استفاده از اينترنت Significant relationship discord because of use اشتياق و تفكر بيش از حد در زمان عدم حضور روی شبكه Excenssive thoughts or anxiety when not online    محققان دانشگاه فلوريدا اين نكات را پس از ارزيابی روانشناسانه حضوری و رودررو روی 20 داوطلبی كه احساس می‌كردند دچار اين مشكل هستند و 17 دانشجو با سطوح مختلف استفاده از اينترنت، به دست آوردند. داوطلبان همگی افرادی بودند كه در هفته بيش از 30 ساعت آنلاين بودند و مدت زمان استفاده غير ضروری آنها از اينترنت 10 برابر بيش از زمان مورد استفاده برای كار يا تحصيل بود.    جالب است بدانيد مطابق تحقيقات انجام شده حدود 25 تا 50 درصد از وابستگی شديد و اعتياد به وب و اينترنت، در محل كار ايجاد می‌شود كه اين نكته نشان می‌دهد اين عده از افراد برای شركت در فعاليت‌هايی كه ربطی به كارشان ندارد، حقوق می‌گيرند. بنابراين تحقيقات، هركارمند بيش از يك روز كامل كاری را در هر هفته به مرور صفحات وبی می‌پردازد كه ربطی به كارش ندارد.    از طرف ديگر، سر زدن به سايت‌های مختلف و گوناگون از سوی كارمندان باعث به خطر افتادن شبكه‌های داخلی شركت‌ها می‌شود و احتمال نفوذ ويروس، كرم‌های اينترنتی و كدهای خطرناك را به اين شبكه‌ها بالا می‌برد.     مشكل ديگری كه در اين مواقع ايجاد می‌شود، ترافيك بالاست. هنگامی كه يك يا چند نفر از كارمندان مثلا در حال ديدن يك فيلم يا گوش دادن به يك آهنگ از روی شبكه هستند. ترافيك ايجاد شده باعث می‌شود تا ساير افراد دسترسی سريع و مناسب به اينترنت نداشته باشند.    اين دلايل باعث می‌شود تا شركت‌های مختلف به فكر استفاده از فايروال و كنترل دسترسی كاركنان به اينترنت بيفتد تا بتوانند كارايی را بالا ببرند و امنيت شركت خود را حفظ كنند.     البته در همين زمان بعضی از افراد عقيده دارند استفاده زياد از اينترنت بد نيست. جفری كل (Jeffrey cole) مدير دانشگاه كاليفرنيا، مركز لس آنجلس برای سياست‌های ارتباطی در اين باره می‌گويد: گذراندن زمان‌های طولانی و زياد روی اينترنت برای بعضی افراد در انجام كار، تحصيل و يا نوآوری بسيار مفيد و مناسب است.     شما چه فکر می‌كنيد؟ آيا به عنوان يك كاربر اينترنت ميزان حضور خود روی شبكه را مناسب می‌دانيد؟ به نظر می‌رسد در صورتی كه آنلاين بودن باعث بروز مشكل در انجام كارها و زندگی اجتماعی شود، بايد آن راكنترل كرد. زندگی در دنيای سايبر نمی‌تواند و نبايد جايگزين زندگی در دنيای واقعی شود" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:37  توسط نگین  | 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

***

فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:9  توسط نگین  | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:57  توسط نگین  | 

 

دریافت کد